X
تبلیغات
گالری رزسیاه - رمان درحسرت اغوش تو

گالری رزسیاه

عکس های جدید ومتنوع


شب بود و آسمون صاف ِ صاف . یه تیکه ابرم توش پیدا نمیشد . ستاره ها دور ماه جمع شده بودند به قصه شبی که میگفت گوش میدادند . منم تو تراس اتاقم روی صندلی گهواره ای مورد علاقه ام لم داده بودم و به آسمون خیره شده بودم . آسمون با ماه و ستاره های دلفریبش همیشه برام جذابیت خاصی داشت .از تماشا کردنشون لذت میبردم . شعر فروغ ناخواسته تو ذهنم نشست :
آسمان، همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست
لعنتی!!! این شعر انگار به حال من گفته شده . به خاطر کیارش نمی تونستم شبا بخوابم . اگرم می خوابیدم حتما خوابشو میدیدم .تو خوابم اون عاشق من بود و من عاشق اون . بدون هیچ شخص سومی !!!ولی حتی تو خوابم هم می دونستم که این فقط یه رویاست ! کاش تو این شب قشنگ کنارم بود اگر این طور میشد خوشبخت تر از من رو کره ی زمین پیدا نمیشد . ولی حیف که هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد . عشق من یه عشق اشتباهی بود . عشقی که هیچ سرانجامی نداشت . کاش منم مثل خیلیای دیگه که عشقشون رو زود فراموش میکنند بتونم عشقم رو خیلی زود فراموش کنم ! صدای موبایلم بلند شد ! برای جواب دادن مجبور شدم به اتاقم برگردم . شماره ای که روی صفحه ی گوشی افتاده بود آشنا نبود .
« بله ؟ »
صدای مردی تو گوشم نشست : « سلام خانم خوشگله ! »
این دیگه کیه ؟! آخه نصفه شبی وقت لاس زدنه؟
با لحن خشکی گفتم :« شما ؟! »
« بی بی جونتون به شما یاد نداده جواب سلام رو بدید ؟ » آشنا بود .
لحنم کمی تند شد . « حضرت عالی کی باشن ؟! »
«....... پانته آ ، واقعا ناامیدم کردی یعنی منو واقعا نمیشناسی ؟ »
دستم را به کمرم زدم و گفتم :« یا خودتون رو معرفی می کنید یا قطع میکنم . »
« پانته آی خنگ یه ذره فکر کن . »
به مغزم فشار آوردم تا بفهمم کیه ! اصلا صداش برام آشنا نبود . صدای یه زن از جایی دورتر اومد :
« مهران ، پانته آ رو اذیت نکن ! »
« اَه ... ساکت باش »
مهران ؟؟؟! صداش چقدر عوض شده بود !
« مهران تویی ؟؟!»
مهران رو به زن گفت :« اَه .. چرا نقشه ام رو به هم ریختی مامان ؟ ! تازه داشتم حال میکردم »
« مهران واقعا خودتی؟؟! »
مکثی کرد و گفت :« اگه مامان لوم نمیداد تو صد سال نمی تونستی منو بشناسی ! »
خندیدم و گفتم : « حالت خوبه ؟؟! چی شده یادی از فقیر فقرا کردی ؟! »
« خوبم ! تو چطوری ؟! »
« بد نیستم ! خیلی خوشحالم که صداتو میشنوم . »
« میدونستم که خوشحال میشی برای همین زنگ زدم که بهت بگم اومدم ایران ، مامان و بابا هم اومدن . »
خیلی خودم را کنترل کردم که جیغ نکشم . « راست میگی ؟! »
« دروغم چیه ؟ »
« الان کجایی ؟! »
« هتل ....... »
« چرا نیومدید خونه ما ؟! »
« تازه یک ساعته که رسیدیم ! نمیشد که نصفه شب راه بیفتیم بیایم خونتون ! »
« فردا باید بیاید اینجا ! »
خنده ی مهران بلند شد . «اگه تو نمی گفتی هم فردا میومدیم .... ! »
.............
مهران پسر عموم بود که از 5 سال پیش تو ایتالیا زندگی میکرد . آخرین دفعه ای که دیده بودمش 2 سال پیش بود که برای عید نوروز به ایران اومده بود . دو هفته ای که تو خونه ما گذرونده بود بهترین تعطیلات نوروزی بود که تا اون موقع داشتم . فاصله ی سنی کمی که ( مهران نزدیک به دو سال از من بزرگتر بود ) بینمون بود باعث میشد اون منو خیلی خوب درک کنه . رابطه ی خیلی خوبی داشتیم ، اون مثل برادری بود که همیشه آرزوی داشتنش رو کرده بودم ولی هیچ وقت بدستش نیاورده بودم !
به محض این که تماس قطع شد دویدم تا برم خبر اومدن عمو اینا رو به بابا بدم . پشت در اتاق خوابش رسیدم و خواستم در بزنم که دیدم صداهای ناجور داره میاد ( خودتون دیگه ......) برای همین راهی رو که اومده بودم بدو بدو برگشتم . خوبه که خپل نیستم چون اگه بودم این بدو بدو ها تعطیل میشد .! خدایا به کی خبر بدم ؟! باید حتما به یکی بگم وگرنه تا صبح نمی تونم یه جا بند بشم . ... آها فهمیدم ... به بی بی میگم !بی سر و صدا وارد اتاق بی بی شدم . کارهام منو یاد داستان روح سرگردان انداخت ( روحه نصفه شبا تو خونه جولون میداد برای همین بهش میگفتن روح سرگردان ) ! تو تختش خوابیده بود . فکر کنم خواب بابابزرگ رو میدید . بالا سرش واستادم . اگه الان منو بالاسرش میدید چی کار می کرد ؟ تو تختش نشستم و بازوش رو خیلی آروم تکون دادم . بیدار نشد .چند بار دیگه هم تکونش دادم اما انگار نه انگار ! بی بی چرا بیدار نمیشه ؟ !.....با کف دستم محکم تو پیشونیم کوبیدم . من چقدر خنگم خب معلومه که بیدار نمیشه ! قرص خواب هایی که مصرف میکنه میتونه یه فیل رو از پا بندازه ! نکنه تا صبح بیدار نشه !!! بی بی ، جون من بیدار شو . دوباره تکانش دادم اینبار خیلی محکم تر و گفتم : « بی بی ؟! »
زیر لب زمزمه کرد : « هممم ؟ » هنوز کاملا بیدار نشده !
« بی بی بلند و یه خبر خوب دارم برات ! »
همون طور که چشماش بسته بود گفت : « فعلا برو گمشو ! فردا خبرتو بگو ! »
دوباره تکونش دادم و گفتم : « بی بی خبر تازه مثل یه نون داغ می مونه اگه بهت نگم بیات میشه ! »
« گفتم فردا .. الانم بلند شو برو بخواب ! »
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم رو اعصابم کنترل داشته باشم .
« بی بی پسرت اومده ! »
بی بی با عصبانیت چشم هاشو باز کرد و گفت : « الان اومده اینجا چیکار ؟ مگه صبحو ازش گرفتن ؟ پشت دره ؟! پدرو دختر چرا امشب جنی شدین ؟! »
« بی بی بزار منم حرف بزنم !!!!! بابام رو نمیگم که ! عمو حسام رو میگم . اومده ایران ! »
انگار برق 220 ولت به بی بی وصل کردند . همچین از جاش بلند شد که دهنم وا موند .
بازوهای منو تو دستش گرفت و تکونم داد : « حسام ؟! واقعا اومده ؟! کو .. ؟ کجاس ؟ »
خودم را از چنگال بی بی بیرون کشیدم و گفتم :« فعلا اینجا نیست ...! هتله ! »
« زنگ زده بود ؟ »
« نه ، مهران زنگ زده بود . تازه یه ساعته که رسیدن ! فردا هم میان اینجا . »
« چرا اینجا نشستی پس ؟! »
« خب چی کار کنم ؟ »
« برو باباتو بیدار کن . باید همه چیز رو مرتب کنیم . » می خواستم بگم بابا الانشم بیداره اما نگفتم !
« بی بی الان ساعت 2 صبحه !!! »
خلاصه من بگو و بی بی بگو آخر سر مجبور شدم برم بابا رو خبر کنم که داداش جونش داره میاد . اصلا نمی تونستم تو صورت بابام نگاه کنم . خنده ام میگرفت .همه بیدار شدند ( همه به استثناء پریسا ) خونه رو واسه اومدن عمو و زن عمو و مهران فوضوله آماده کردیم ! ساعت 10 عمو اینا سر رسیدند . بی بی با بی قراری به سمت اونا دوید . ولی من سرجام خشک شده بودم . وای مهران چقدر تغییر کرده ، هیکلش ورزیده تر شده بود و با اون قد بلندش کپی برابر اصل هرکول بود . تو چشمای قهوه ایش همون مهربونی همیشگی دیده میشد . لب هاش هم مثل همیشه با یه لبخند از نوع بناگوشی تزئین شده بود . به چشم خواهری پسر خیلی جذابی بود . انقدر محو تماشای اون شده بودم که تقریبا عمو و زن عمو رو ندیدم . مهران به سمتم اومد و محکم بغلم کرد .
صدایی که دیشب از پشت خط برام نا آشنا بود ، آشناتر از همیشه تو گوشم نشست .
« سلام پانی خوشگله ! »
منم بغلش کردم و گفتم : « دلم خیلی برات تنگ شده بود داداشی ! » داشتم گریه میکردم .
منو از بغلش بیرون کشید و گفت : « دیگه فیلم هندیش نکن ! میدونی که چقدر از فیلم هندی بدم میاد !»
اشکام رو سریع پاک کردم و گفتم : « بیچاره خواستم یه ذره آدم حسابت کنم ! »
« نخیر میخواستی خودشیرینی کنی تا زودتر سوغاتیت رو بدم ! »
« اون سوغاتی بخوره تو سرت !!! »
عمو به مهران گفت :« برو اونور پسر ، انقدر تو آفساید وانستا . بزار منم دختر برادرم رو ببینم . »
عمو ، مهران رو به سمت دیگه ای هل داد و خودش جای اونو گرفت . محکم تر از مهران بغلم کرد . استخونام جیغشون دراومد . عمو مدام گونمو می بوسید و به موهام دست میکشید . خوبه عمو از اون آدما نبود که وقتی صورتت رو بوس میکنند یه عالمه تف روی صورتت جا بزارند .
زن عمو برعکس مهران و عمو با لطافت منو بغل کرد وخیلی آروم منو بوسید . صدای داد و فریاد پریسا و مهران بلند شد . اصلا چشم دیدن هم دیگه رو نداشتند . زن عمو و خاله بهشون چشم غره رفتند . ظاهرا این چشم غره ها کار خودشون رو کردند چون دیگه صداشون بلند نشد . اما من مطمئن بودم که زیر زیرکی دارند به هم دیگه سیخونک میزنند . از اومدن عمو اینا خوشحال بودم اما نه به دلایلی که بقیه آدما از دیدن فامیلاشون خوشحال میشند . دلیل اصلی خوشحالی من این بود که میتونستم تمام وقتم رو به مهران اختصاص بدم و کمتر به کیارش فکر کنم .
------------------------------
مهران اتاق کنار اتاقم رو اشغال کرد . میدونستم تا موقعی که به ایتالیا برنگرده رنگ آسایشو نمی بینم . مهران یه جورایی نسرین دو بود . مطمئنم تو این چند روز که نسرین رفته مسافرت ، مهران به بهترین نحو جای اونو برام پر میکنه ! وقتی داشتم به مهران کمک میکردم تا لباساشو تو کمد اتاق بچینه سوغاتیم رو بهم داد . سوغاتی مهران برای من یه عروسک سرامیکی خیلی خوشگل و ظریف بود . من هیچ وقت از عروسک خوشم نمی اومد اما این عروسک انقدر خوشگل بود که تقریبا دلم رو آب کرد .خیلی خوشحال شدم ، انقدر که به مهران آویزون شدم و صورتشو کلی بوسیدم . مهران از خنده داشت می ترکید :
« ازش خوشت اومده ؟! »
« باید دیوونه باشم که ازش خوشم نیاد ! خیلی خوشگله ، دستت درد نکنه! »
« قابل تو رو نداره ! »
بهش نگاه کردم . کم پیش میومد که مودب باشه ! تو چشماش مهربونی فوران میکرد . نمی دونم چرا یهو دلم خواست گریه کنم . خودم رو تو بغلش انداختم و گفتم : « ممنونم مهران نه به خاطر عروسک ....... به خاطر این که با من خیلی مهربونی »
منو به خودش فشرد و گفت : « پانته آ میدونی موقع ابراز احساساتت چقدر بانمک میشی ؟! »
سرم را محکم تر به سینه اش فشردم . امنیت آغوشش تمام چیزی بود که تو اون لحظه بهش نیاز داشتم . مهران موهامو نوازش میکرد و گهگاهی می بوسیدشون .
« پانته آ یه سوالی ازت میپرسم اگه نخواستی جوابم رو نده ولی اگه خواستی جوابم رو بدی باهام صادق باش !! دروغ تحویلم نده ! »
خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و به چشماش نگاه کردم . چه سوالی می خواست بپرسه که واسه جوابش انقدر شرط و شروط میذاشت ؟! با شک و تردید گفتم : « باشه بپرس ! »
مستقیم تو چشام نگاه کرد و گفت : « تو چت شده ؟! ...... چرا احساس میکنم انقدر ناراحتی که هر لحظه ممکنه بزنی زیر گریه ؟ چی باعث شده که.....»
از او فاصله گرفتم . میخواستم بگم اشتباه میکنی اما یادم افتاد که ازم خواسته دروغ نگم . برای همین سرم رو پایین انداختم و ساکت موندم . من بازیگر خوبی نبودم او غمم را دیده بود . مثل شعبده بازی بودم که حقه اش جلوی چشم تماشاگر لو رفته باشه !
با نگرانی بهم نزدیک شد و گفت : « نمی خوای جوابم رو بدی ؟ »
سر و کله ی اشکای مزاحمم باز داشت پیدا میشد . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم جلوشون رو بگیرم .
با صدای خیلی آرومی گفتم : « نمی خوام بهت دروغ بگم ! » با کلافگی دستی به موهاش کشید و اتاقش رو بالا پایین کرد . آخر سر اومد دستم رو تو دستاش گرفت و گفت : « تو چته؟! » دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم : « تو خسته نیستی ؟ یکم استراحت کن عصر می خوام ببرمت یه جای خوب . » با عجله عروسکم را از رو زمین برداشتم و به سمت در اتاق به راه افتادم . دستم که به دستگیره در رسید مهران گفت : « پانته آ من بالاخره زبونتو باز میکنم ! فرار کردن فایده ای نداره ! » همین که پامو از اتاق بیرون گذاشتم اشکام به من غلبه کردند . عروسکم رو محکم به خودم فشار دادم و به اتاقم رفتم . دوست نداشتم کسی منو تو اون وضعیت ببینه ! هر روز تحمل این عشق برای قلب ضعیف من سخت تر میشد شاید قلبم یه روز انقدر خسته میشد که تصمیم بگیره واسه همیشه آروم بگیره ولی مطمئنا تو اون حالت هم از دوست داشتن کیارش دست نمیکشید ! مهران چقدر زود تونسته بود دگرگونی حالم رو ببینه ! میدونستم انقدر پاپیچم میشه تا همه چیز رو براش بگم ! شاید اونقدر منتظرش نمیذاشتم و زودتر همه چیزو براش میگفتم ! انقدر بهم فشار اومده بود که حاضر باشم همچین کاری کنم . به علاوه مطمئن بودم هر چی که به مهران بگم هیچ جا درز پیدا نمی کنه ! به رازداریش ایمان داشتم . آره ... حتما بهش میگم ! با فکرای جور واجوری که تو ذهنم با هم کورس گذاشته بودند به خواب رفتم . اونم چه خوابی انقدر درهم برهم بود که هیچی ازش یادم نمیاد ! با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم . عروسکم تو بغلم بود . بوسش کردم و از جام بلند شدم .ساعت 4.5 بود .چقدر زیاد خوابیدم !!! یه دستی به سر و روم کشیدم و رفتم پایین . مهران و پریسا دوباره به جون هم افتاده بودند و داشتند هم دیگه رو تیکه پاره میکردند . همه داشتند می خندند .کیارش هم که اینجاست . چقدر قشنگ میخنده دندونای مرتب و سفیدش بهم چشمک میزنند ! خوب دیگه چش چرونی بسه ! دستام رو محکم تو هم قفل کردم تا لرزششون رو مخفی کنم . مهران داشت واسه پریسا شکلک درمیاورد که چشمش به من افتاد ! به حالت دو خودشو به من رسوند و گفت : « پانته آ تا حالا کجا بودی ؟ این خواهرت داشت زنده زنده منو می خورد . »
باز صدای خنده ها بلند شد. منم خنده ام گرفته بود .
« میخندی ؟! وقتی بی مهران شدی دیگه نمی خندی !! »
پریسا از جایی که وایستاده بود فریاد کشید : « من گوشت فاسد و مونده تو رو نمی خورم . »
گفتم :« پریسا این بیچاره چه هیزم تری بهت فروخته که انقدر اذیتش میکنی ؟ »
پریسا دو دستی تو سرش کوبید و رو زمین کنار مبل کیارش نشست .تمام سعی ام را کردم تا نگام رو به صورت کیارش بخیه نزنم . پری گفت :
« پانی خل شدی ؟! میفهمی که چی میگی ؟ » مهران گونه ام را بوسید و گفت : « پانته آی من از خیلیای دیگه عاقلتره ! » از تعریف مهران گونه هام رنگ گرفت . به مهران گفتم : « من خیلی گرسنمه ! میرم یه چیزی بخورم بعدش با هم بریم بیرون یه گشتی بزنیم »
مهران گفت : « اومدم که واسه ناهار صدات کنم اما دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم ...الان که فکر میکنم میبینم منم گشنمه بریم یه چیزی بزنیم تو رگ»
« پانته آ خانم ؟!!! »
چهار ستون بدنم لرزید . به گوشهام اعتماد نداشتم . ولی مثل این که کیارش واقعا منو صدا کرده بود .
« بله ؟ »
« ببخشید فوضولی میکنم ولی کجا میخواید برید ؟ »
ماتم برد . اما خیلی سریع جواب دادم :« درکه »
دستش را دور شانه پریسا حلقه کرد و گفت : « ما هم می تونیم بیایم ؟ »
دهن پریسا از تعجب باز موند . منم دست کمی از اون نداشتم . چرا می خواست با ما بیاد ؟ چرا دوتایی نمیرفتند خوش بگذرونند ؟
پریسا دست کیارش را کنار زد و گفت : « کیارش دیوونه شدی ؟ من نمیتونم واسه 2 دقه هم مهران رو تحمل کنم اونوقت تو میگی باهاش بیام گردش ؟ »
کیارش بی توجه به غر غر پری به من گفت : « میتونیم ؟ »
« البته که میتونید خوشحال میشیم شما هم بیاید . »
مهران گفت : « ولی من از اومدن پریسا خوشحال نمیشم ! »
پری گفت : « منم از اینکه باید قیافتو واسه چند ساعت تحمل کنم ابدا خوشحال نیستم . »
من به بهانه غذا خوردن به آشپزخونه پناه بردم . فکرم حسابی آشفته شده بود .
از توی کمدم باهزار زحمت یه مانتو پیدا کردم که کمتر از بقیه مانتو هام جلب توجه میکرد ! درکه پاتوق پسرا و دخترای جوون بود دلم نمی خواست اونجا زیاد جلب توجه کنم . توجه بقیه به نوعی منو عصبی و دستپاچه میکرد . سریع آماده شدم . تو آینه به خودم نگاه کردم وای لبم رو نگا چه افتضاحی شده . از بس پوست لبم رو کنده بودم قرمز قرمز شده بود یکمم میسوخت . وقتی فکرم مشغول باشه یا ناخن هامو میجواَم یا پوست لبم رو میکنم .خیلی سعی کردم این عادت ها رو از کله ام بندازم ولی ترک عادت موجب مرضه ! یکم رژ لب زدم تا لبم رو بپوشونه ! خوب دیگه همه چی ردیفه ! چشمم به عروسکم افتاد که از رو تخت بهم لبخند میزد . موهاش یکم بهم ریخته شده بود . داشتم موهاش رو مرتب میکردم که مهران اومد تو اتاقم ! صورتش کلافه بود . همین که عروسک رو تو دستام دید دادش رفت هوا .
« ما اون پایین زیر پامون علف سبز شد اون وقت تو این بالا داری عروسک بازی میکنی ؟ »
عروسک رو رو تخت گذاشتم و بلند شدم . « من عروسک بازی نمیکردم »
« تو چه رویی داری دختر ! خوبه خودم دیدما !!! »
« اشتباه دیدی خوب »
« بیا بریم دیرمون شد ، ساعت 6/5 شد . »
دستم را گرفت و منو به دنبال خودش پایین برد . کیارش روی مبل راحتی ته سالن نشسته بود و داشت روزنامه می خوند . چقدر تو این حالت قیافش جدی بود هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش . مهران به کیارش گفت : «ببین کیارش من مچ پانته آ رو وقتی داشت عروسک بازی میکرد گرفتم ، تو هم بلند شو برو ببین پریسا داره تو اتاقش چی کار میکنه . » نیشگون خیلی محکمی از بازوی مهران گرفتم که باعث شد دادش دربیاد .
کیارش ابروهای خوش حالتش رو بالا برو و با تعجب به من نگاه کرد . یه چیزی سر زبونش گیر کرده بود که نمیدونست بگه یا نه ! آخر سر طاقت نیاورد و گفت : « پانته آ عروسک بازی میکرد »
خاک بر سرت کنم مهران ، یه کاری کردی که دیگه نتونم سرم رو جلوی کیارش بالا بگیرم ! الان پیش خودش نمیگه این دختره عقب افتاده ذهنی یا یه چیزی تو همین مایه هاست ؟
مهران ازم فاصله گرفت و گفت : «همچین عروسک بازی میکرد که..... کاش اونجا بودی و میدیدی ! »
پریسا که درست پشت سر مهران ایستاده بود گفت : « انقدر دروغ نگو ! پانته آ اصلا عروسک نداره که بخواد باهاش بازی کنه ! »
مهران نچ بلندی گفت که اعصابم را بهم ریخت . کاش میشد یه جوری وادارش کنم که خفه شه !
« البته که داره ! یه دونه خوبشم داره ! خودم واسش از اون ور آوردم . »
چشمای پریسا گشاد شد . « .... راست میگه پانته آ ؟! »
لبخندی که از صد تا فحش بدتر بود به مهران زدم . « ههمم.... آره راست میگه ! »
صورت پریسا از ناراحتی مچاله شد . « واسه من چی آوردی ؟ »
مهران شانه هایش را بالا انداخت و گفت : « باید چیزی میاوردم ؟ ! »
پریسا با تمام توانش کیفش را به سر مهران کوبید و گفت : « خیلی بی شعوری !!! »
کیارش خودش را بین مهران و پریسا انداخت و سعی کرد اونا رو از هم جدا کنه ! منم سعی میکردم مهران رو عقب بکشم . ولی نتونستم آخه هیکل من کجا هیکل اون کجا ! مثل فیل و فنجون بودیم . اما خب زورم که به پریسا میرسید . پری رو بردم و رو کاناپه نشوندم . مهران خیلی عصبانی بود ولی کیارش داشت کنترلش میکرد . قد و هیکلشون خیلی شبیه هم بود و از پس هم برمیومدند .خوبه غیر از خودمون هیچکس تو خونه نبود اگه این صحنه رو میدیدند چه عکس العملی نشون میدادند ؟ بالاخره مهران آروم شد ولی اصلا حاضر نشد تو سالن بمونه و ریخت پریسا رو واسه 1 دقه دیگه تحمل کنه . رفت بیرون از خونه تا قدم بزنه و آروم تر بشه ! پریسا هم گریه میکرد اصلا باورم نمیشد سر یه عروسک پریسا همچین رفتاری بکنه ! شایدم دلخوریش به خاطر عروسک نبود شاید به خاطر کم محلی مهران ناراحت شده بود . بغلش کردم و کمرش رو نوازش کردم تا آروم بشه زیر لب مدام بهش دلداری میدادم ! نزدیک یه ربع گریه کرد تا این که به هق هق افتاد . تمام مدتی که پری گریه میکرد ، کیارش با کلافگی تو سالن قدم میزد . از سر بیکاری قدم هاش رو دنبال میکردم . کفش هاش از واکسی که خورده بود برق میزد . پریسا خوش را از آغوشم بیرون کشید و اشک هایش را پاک کرد . آرایشش کاملا بهم ریخته بود و رو صورتش پخش شده بود . کیارش رو به روی پریسا زانو زد و گفت : « پری دیگه گریه نکن ! بسه دیگه !! » پریسا دوباره شروع کرد به گریه کردن . صدای گریه اش مثل مته مغزم رو سوراخ میکرد . کیارش از جا بلند شد . پریسا رو بغل کرد و به خودش فشرد . چشمام رو به یه طرف دیگه دوختم دلم نمی خواست دوباره افکار مزاحم تو سرم راه پیدا کنند .
« پریسا به خاطر خدا گریه نکن ... خودم برات بهترین عروسک رو می خرم . »
« چی میگی کیا ؟! من به خاطر یه عروسک مسخره ناراحت نشدم .... به خاطر ... هیچ کس تا حالا انقدر به من بی اعتنایی نکرده بود . »
« چرا بی اعتنایی مهران انقدر برات ناراحت کننده اس ؟ »
« مسئله دقیقا این نیست .. بی توجهی اون باعث میشه من به خودم بی اعتماد بشم . »
کیارش کمی از اون فاصله گرفت و گفت : « پری میشه واضح تر حرفتو بزنی ؟ من اصلا متوجه منظورت نمیشم . »
«...... کیارش سرم داره میترکه الان باید استراحت کنم بعدا با هم صحبت میکنیم . »
پریسا رفت اتاقش . کیارش سردرگم بود اینو از حالت چهره اش فهمیدم . منم بلاتکلیف بودم نمی دونستم باید چی کار کنم . تصمیم گرفتم برم تو باغ و کیارش رو تنها بزارم تا راحت فکر کنه ! روی تاب تک نفره ای که بابا زیر یه درخت بلند برام درست کرده بود نشستم و خودم رو هل دادم . حرکت یکنواخت تاب بهم آرامش میداد . کسی هلم داد . خیلی سریع به عقب نگاه کردم . کیارش بود ! خنده ام گرفت . کیارش هم خندید .
همون طور که منو هل میداد گفت : « ممنونم که تنهام گذاشتید ... بهش احتیاج داشتم . »
« می فهمم چی میگید . » منم وقتی مشکلی برام پیش میومد دوست داشتم که تو تنهایی راجع بهش فکر کنم . پس خیلی خوب حالش رو درک میکردم .
« راستش بعضی وقتا فکر میکنم پریسا یه بچه اس که من قراره بزرگش کنم . »
یه لحظه تصویر کیارش با یه پیش بند آشپزخونه صورتی در حالی که داره به زور یه شیشه شیر رو تو دهن پریسا میزاره تو ذهنم اومد و باعث شد از خنده ریسه برم .
« امروز برای اولین بار من خنده شما رو دیدم . »
سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم . من نمی خواستم دلبری کنم . بحث رو به سمت پریسا کشیدم : «خیلی پریسا رو دوست داری ؟ »
« خیلی زیاد ، اون همه ی زندگی منه ! فکر نکنم بدون اون بتونم زندگی کنم ! »
حسادت باز به قلبم حمله کرد . خوبه که اون پشت سرمه وگرنه از دیدن قیافم همه چیز رو می فهمید . « اونم خیلی شما رو دوست داره ! »
با یه لحن از خود راضی گفت : « میدونم ! » هه ........ چقدر به خودش مطمئنه !!!!!!
چند لحظه بعد گفت : « پانته آ خانم شما بامن مشکلی دارید ؟ »
تعجب کردم . « باید مشکل داشته باشم ؟ »
« نمی دونم ... رفتارتون اینو میگه ! »
« مگه من چه جوری رفتار میکنم ؟! »
« دائم در حال فرار کردنید ... انگار تحمل دیدن منو ندارید ! » چقدر تیز بود !
« نه ، من با شما مشکلی ندارم فقط به خاطر یه سری مشکلات فکرم درگیره ! همین ! »
خندید و گفت : « خب خدارو شکر ! راستش امروز می خواستم با شما بیایم بیرون تا بتونم باهاتون در این مورد صحبت کنم اما .....متاسفم که گردش شما رو هم خراب کردم . »
« عیب نداره ... منو مهران از فردا گشت و گذارمون رو شروع میکنیم .... یکم محکم تر هل بده ! می خوام برم تو آسمونا ! » بابا پسر خاله !!!!!!!!
« باشه ، اما اگه ترسیدی .... » نذاشتم حرفش تموم بشه :« من از هیچی نمیترسم ! »
دروغ نگفته بودم ! تا وقتی اون کنارم بود از هیچی نمی ترسیدم . من عشق اونو تو قلبم نگه میدارم اما هیچ وقت نمیذارم اون بفهمه که دیوونشم .
به مهران که با شلختگی تمام لباسهاشو تو چمدون میریخت گفتم :
« مهران بیا از خره شیطون پیاده شو آخه این چه کاریه که داری میکنی ؟ »
« پانته آ تو رو جون هر کسی که دوست داری انقدر پاپیچم نشو ! من اعصاب ندارم یه چیزی میگم بعدا پشیمون میشم »
لباسهای تو چمدونشو برداشتم و هر کدوم رو یه طرف اتاق پرت کردم و گفتم :
« منم اعصاب ندارم . داری به خاطر یه موضوع مسخره میزاری میری ؟ »
دستامو محکم تو دستش گرفت و زل زد تو چشام : « پانته آ من تحمل دخترای لوس و ننر رو ندارم ، دلم میخواد سر به تنشون نباشه ! پریسا هم یه دختر لوسه و با رفتاراش بدجوری به اعصابم خط میندازه . من نمی تونم بیشتر از این تحملش کنم . باور کن نمی تونم . »
با التماس بهش زل زدم و گفتم : « به خاطر من بمون . خواهش میکنم . »
« نمیتونم پانته آ انقدر اصرار نکن . »
«تو تازه دو روزه اومدی .. ما حتی وقت نکردیم درست و حسابی با هم حرف بزنیم . اونوقت تو میخوای بری ؟ .. انقدر برات سخته که اینجا کنارم بمونی ؟ »
همون طور که لباس هاشو از گوشه و کنار اتاق جمع میکرد گفت : « باور کن اگه اینجا بمونم دیوونه میشم .... به محض این که رسیدم رم برات دعوت نامه میفرستم تا بیای اونجا همدیگه رو ببینیم . »
خیلی حرصم گرفت .روی زمین نشستم و گفتم : « اصلا به جهنم ... برو ! دیگه التماست نمی کنم فکر کردی کی هستی که انقدر واسم ناز میکنی ؟ »
بازو هام رو گرفت و گفت : « خواهش میکنم درکم کن . از دستم ناراحت نشو ! »
رومو ازش برگردوندم . یهو بی بی مهران رو صدا کرد . مهرانم برای این که بفهمه بی بی چی کارش داره از اتاق بیرون رفت . منم دپرس همون طور که روی زمین نشسته بودم آه کشیدم . خدا ذلیلت کنه پریسا . از رو زمین برت داره ! بعد از دو سال مهران اومده بود پیشم بعد تو مثل وحشی های آمازونی بهش حمله کردی الانم که داره فرار میکنه و میره ! خدایا یه کاری کن مهران نره !!! یهو چشمم به بلیط و پاسپورت مهران که روی میز کنار تخت بود افتاد . به به ..... مهران خان دیگه نمی تونی بری . مثل فشنگ از جام بلند شدم و بلیط و پاسپورت رو برداشتم . خدایا تو که این همه منو بخشیدی این دفعه هم روش ! برای اجرا کردن نقشه ی خبیثانه ام به اتاقم رفتم و درو از پشت قفل کردم تا کسی مزاحمم نشه ! پاسپورتو زیر خوشخواب تختم قایم کردم و بلیط رو هم ریز ریز کردم و تو خاک گلدون گل اتاقم چالش کردم . هیجان داشتم . وای مهران اگه بفهمه من با بلیطش چی کار کردم منو زنده میزاره ؟ شک دارم . بعد چند دقیقه رفتم تو اتاق مهران . داشت اتاقش رو زیر و رو میکرد . حنما داشت دنبال بلیط و پاسپورتش میگشت . یه قیافه ی فوق محزون گرفتم و رفتم تو ! مهران همون طور که داشت اتاق رو زیر و رو میکرد گفت : « پانته آ من نمی تونم بلیط و پاسپورتم رو پیدا کنم ... رو میز گذاشته بودمشون اما الان نیستند تو ندیدیشون ؟ » خودم رو به موش مردگی زدم و گفتم : « یعنی چی ؟! حتما همون جا هستند دیگه ! یه بار دیگه خوب بگرد پیداشون میکنی . »
مهران زیر و روی میز رو نگاه کرد و گفت : « نیستن ! ای بابا ..... خودم گذاشته بودمشون اینجا ! »
یکم سرش رو خاروند و بعدش بهم نگاه کرد و گفت : « تو که برنداشتیشون ؟ »
« من ؟؟؟؟! ... چطور همچین فکر احمقانه ای به سرت زد ؟! من هیچوقت همچین کاری نمی کنم ! »
نزدیکم شد و گفت : « کار خودته !! زود باش پسشون بده ! »
« عجب منگلی هستیا ! به چه زبونی بگم من برشون نداشتم ؟! »
« پس کی برشون داشته ؟! قبل از این که برم بیرون اونا هنوز رو میز بودن وقتی برگشتم دیگه ندیدمشون . تو نبود من تو توی اتاقم بودی ! »
« دست من نیستند . باور کن من بهت دروغ نمی گم » خوب ... یه کوچولوشو میگم .
« پانته آ پروازم 3 ساعت دیگه است تا چند روز بعدشم اصلا پروازی واسه ایتالیا نیست ، خواهش میکنم بهم پسشون بده باید عجله کنم وگرنه پروازو از دست میدم . » متاسفم تو از دست میدیش ! التماس های مهران دلم رو به رحم نیاورد تازه اگه هم دلم به حالش میسوخت یه بلیط پاره پاره شده کار اونو راه نمینداخت . مهران خان بسوز اون همه من التماست کردم تو اهمیت ندادی حالا هم باید تقاصشو پس بدی . خلاصه مهران اون روز نتونست بره . کارد میزدی خونش در نمیومد . می خواست به زور از اعتراف بگیره ولی دیوار حاشا خیلی بلنده ! ... این جوری حداقل سه چهار روز بیشتر میمونه ! پریسا از این که مهران نرفت خیلی عصبانی شد . برای این که چشمش به مهران نیفته از صبح تا شب میرفت خونه کیارش تا کارهای مراسم نامزدیش که دو هفته دیگه بود رو انجام بده . یه لباس کبود رنگ که از جنس حریر بود رو سفارش داده بود تا از پاریس براش بیارند و هزار تا کار دیگه که میخواست انجام بده ! من دلم نمی خواست مهران تو این موقعیت تنهام بزاره . دلم میخواست باهاش حرف بزنم ! بهش احتیاج داشتم .....
تقه ای بهدر زدم و چون هیچ صدایی از داخل اتاق نشنیدم وارد شدم . مهران روی تخت دراز کشیده بود و داشت کتاب میخوند . حتی سرش رو بلند نکرد تا ببینه کی وارد اتاقش شده ! شایدم میدونست منم ! این پا و اون پا کردم تا یه فرجی بشه و نگام کنه ولی انگار نه انگار ! صدامو صاف کردم و گفتم :
« سلام »
..........
« ...... هنوزم قهری ؟! »
...... کتابو ورق زد و سرش رو بیشتر تو کتاب فرو برد . چقدر این بی اعتناییش عصبانیم میکرد . یه جوری رفتار میکرد که انگار من وجود خارجی ندارم . روی تخت نشستم و گفتم :
« مهران تو روخدا این بچه بازی رو تموم کن ! داری دیوونم میکنی !!! ...... دو روزه که اصلا بهم نگاه نکردی . یه چیزی بگو !!!!!! » انگار داشتم با خودم حرف میزدم !!! از حرص داشتم میترکیدم . بالشو برداشتم و محکم کوبیدم تو سرش . منتظر عکس العملش نشدم و سریع از اتاقش اومدم بیرون ! به جهنم انقدر حرف نزن که حرف زدن یادت بره ! پسره ی عوضی !!! همون طور که بلند بلند با خودم حرف میزدم به باغ رفتم و رو تابم نشستم و چشمامو بستم و خودمو آروم آروم تاب دادم . خیلی زود رفتم تو عالم هپروت !!! نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که یهو یکی با تکون محکمی که به تاب داد باعث شد با مخ بیفتم زمین ! با عصبانیت بلند شدم تا پوست از کله ی یارو بکنم که نسرین رو دیدم که دستش رو جلوی دهنش گرفته تا مثلا جلوی خنده اش رو بگیره ، صورتش سرخ شده بود ! از دیدن نسرین عصبانیم یادم رفت . قلبم از خوشحالی پرپر میزد . دویدم که بغلش کنم اما اون فکر کرد من میخوام تلافی کنم برای همین شروع کرد به فرار کردن از دستم . نسرین تو باغ میدوید و از شدت هیجان جیغ می کشید . حالا اون بدو و من بدو . نمی دونم مهران یهو از کجا جلوی ما سبز شد . من فاصله ام باهاش زیاد بود و تونستم جلوی برخوردم رو باهاش بگیرم ولی نسرین مستقیم رفت تو شکم مهران و دو تایی افتادند زمین اونم تو چه وضعیت درخشانی . قشنگ رو هم بودند ! خشکم زد .مهران نسرین رو از روش انداخت اونور و شکمش رو با دو تا دستش گرفت و آه و ناله کرد . نسرین چشماش رو باز کرد و به محض این که چشمش به مهران افتاد یه سیلی محکم خوابوند زیر گوشش . مهران چشاش شیش تا شد . شاید پیش خودش میگفت واسه چی یه سیلی مفت و مثل نوش جان کرده ؟ دویدم سمت نسرین و کمک کردم از جاش بلند شه . مهران هم سریع از رو زمین بلند شد و با گیجی تمام سعی کرد خاک لباسش رو بتکونه ! نسرین به محض این که نفسش بالا اومد گفت :
« هی عوضی ... مگه کوری ؟ »
« مثل این که یه چیزیم بدهکار شدم!... شما باسر اومدی تو شکم من . اونوقت من کورم ؟ »
« من داشتم راه خودمو میرفتم تو جلوم سبز شدی !!! »
« من جلوت سبز شدم ؟! ...روتو برم !!!! »
نسرین می خواست به سمت مهران حمله کنه که کشیدمش کنار و گفتم :
« بس کنید ! ....دعوا نکنید !!! »
مهران گفت : « پانته آ این عجوزه ی پیر کیه ؟ »
نسرین جیغ کشید و گفت : « کثافت ... عجوزه ی پیر خودتی!» و دوباره به سمت مهران یورش برد . ته دلم میخواستم که مهران تقاص حرفش رو پس بده برای همین جلوی نسرین رو نگرفتم . آقا مهران الان وقت کتک خوردنه ! نوش جونت !!! نسرین موهای مهران رو گرفت و با تمام قدرت کشید . مهران مثل یه مرغ پرکنده اینور و اونور میدوید ولی نسرین ول کن نبود تازه جری تر هم شد. به هر زحمتی بود مهران نسرین رو از خودش جدا کرد و خواست فرار کنه که نسرین این بار به پیرهن مهران چنگ انداخت . صدای جر خوردن پارچه بلند شد و نصف پیرهن تو دست نسرین جا موند . نسرین خشکش زد . نگاهش مدام بین بدن مهران و پارچه ی تو دستش جا به جا میشد . آخر سر از خجالت قرمز شد و اومد پشت من قایم شد ! مهران که از خجالت کشیدن نسرین لذت می برد یه لبخند شیطانی زد و همون نصفه پیرهنی هم که تنش بود در آورد و انداخت رو زمین . با بالاتنه برهنه جلوی ما واستاده بود و به نسرین زل زده بود .من که از خجالت نمی دونستم کجا رو باید نگاه کنم وای به حال نسرین !! سرم رو پایین انداختم و گفتم :
« مهران این چه وضعیه ؟؟ خجالت بکش برو اونور دیگه ! »
« واسه چی باید خجالت بکشم ؟ مگه چه اتفاقی افتاده ؟ »
رو که رو نیست . سنگ پای قزوینه ! نسریم مدام کمرم را چنگ می انداخت . میدونستم غیر عمدی این کارو میکنه ! برای همین از دستش عصبانی نشدم . نخیر مثل این که مهران ول کنه ماجرا نیست . رفتم سمتش و هلش دادم . « برو دیگه !!!!!! » مهران که دید منم مثل نسرین دارم خجالت میکشم تسلیم شد و رفت داخل خونه ! نسرین رو زمین نشست و گریه کرد .
« داری گریه می کنی ؟ » بغلش کردم .
« پسره ی عوضی بیشعور ، لخت جلوی من وایمیسته !!! کثافت ...... میکشمش !»
چی باید بهش میگفتم ؟؟؟ بگم مهران عوضی نیست ؟ خودم تو این موضوع شک داشتم . ترجیح دادم ساکت بمونم و فقط به فحش هایی که به مهران میداد گوش کنم . بالاخره ساکت شد و دماغش رو بالا کشید . « اون عوضی کی بود ؟ »
« مهران پسر عمومه ! واسه چند روز از ایتالیا اومده ایران ! »
« پانی گند زدم ، خودمو جلوی یه پسر ضایع کردم ... تا آخر عمر خفتش برام می مونه !!! نه !!» « مهران پسر بدی نیست ! به روت نمیاره !مطمئن باش !!!!!! »
« ...... راست میگی ؟؟؟ »
« آره مطمئنم . »
« حالا بگو ببینم کی از مسافرت برگشتی ؟ » فکرش رو منحرف کردم تا بیشتر از این غصه نخوره ! نسرین دیگه حاضر نشد وارد خونه بشه نمی خواست با مهران رو در رو بشه ! زیاد بهش گیر ندادم ! یکم موند و بعدشم رفت ! تا شب مهران رو ندیدم !
چقدر خسته ام ! حتما بخاطر اینه که زیادی دویدم . بالشم زیادی باد داشت چند بار روش کوبیدم تا میزون بشه ! چشام تازه داشت گرم میشد که یکی در اتاقم رو زد . خروس بی محل !!
« بفرمایید ! »
مهران بود . عجیبه این جا چی کار داره ؟ مگه با من قهر نبود ؟! چرا حرف نمیزنه ؟!
« کاری داری ؟! »
« هممم ... پانی می خوام ازت تشکر کنم ! » چی ؟؟؟ مگه من چی کار کردم که میخواد تشکر کنه ؟
« برای چی ؟ »
« برای این که بلیطم رو نیست و نابود کردی !! اگه می رفتم مهم ترین قسمت زندگیم رو از دست میدادم ! » مهم ترین قسمت زندگیش چی بود ؟ نکنه ...... آره دیگه ...
« نسرین ؟؟؟! »
یه لبخند بناگوشی تحویلم داد و از اتاق رفت بیرون . اَه... پوستت کنده اس مهران !
بعد از ناهار رفتم یه چرت بزنم .چشام داشت سنگین میشد که نسرین زنگ زد :
با خنده گفتم :« سلام نسرین خانم ، شیفت کاریتون عوض شده ؟ »
« پانته آ تو شماره ی منو به پسر عموت دادی ؟! »
از تعجب نزدیک بود شاخ دربیارم . « چی ؟!!!!»
نفس های عصبی نسرین رو میشنیدم .« پانته آ پسر عموت دائم بهم زنگ میزنه ! دیگه اعصابمو خورد کرده بهش بگو دیگه این کارو نکنه ! »
« امکان نداره !!! اون شماره ی تو رو اصلا نداره ! »
« عزیزم ! وقتی زنگ میزنه یعنی داره ! »
« ..... یعنی از کجا پیدا کرده ؟ »
« راستشو بگو تو بهش ندادی که ؟ »
« نسرین !!!!! ازت انتظار نداشتم اینجوری راجع به من فکر کنی ! »
« پس اگه تو ندادی ........... باید بفهمیم اون از کجا شماره امو پیدا کرده ! »
مخم داشت سوت میکشید . برای همین رفتم سراغ مهران . روی مبل لم داده بود و داشت طراحی میکرد . بالا سرش مثل اجل معلق واستادم . همون جور که داشت طراحی میکرد گفت :
« باز چی شده ؟ »
« مهران به من نگاه کن ! »
با مکث سرش رو بالا آورد و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت .
« نسرین بهم زنگ زده بود ! »
سریع سرش رو پایین انداخت و گفت : « خوب ؟! »
« ....شماره اشو از کجا پیدا کردی ؟ »
جا خورد ولی به زور خندید و « چرا چرت و پرت میگی ؟ »
« مهران !!!!!!!!!! اگه راستشو نگی موهاتو دونه دونه میکنم . »
من من کرد و گفت : « خوب ...... بهت میگم اما قول بده عصبانی نشی ! »
« بگو ! »
« ....از....تو... گوشیت برداشتم . » اینو که گفت سریع سرش رو با دستاش گرفت . شاید فکر میکرد الان میزنم تو سرش ولی من حتی عصبانی هم نبودم ! چرا؟؟؟! از این که مهران اینطوری پاپیچ نسرین شده بود فقط خنده ام میگرفت ! نتونستم خنده ام رو مخفی کنم و بلند بلند خندیدم . مهران با تعجب بهم نگاه میکرد حتما پیش خودش فکر میکرد من دیوونه ام !
امروز عصر تولد یکی از دوستای دوران دبیرستانمه ! اسمش رزیتاست ،خیلی وقته که ندیدمش از دو روز پیش مدام زنگ میزنه و اصرار میکنه که حتما برای تولدش برم! یه ساعت که روش با طلا کار شده براش خریدم . می دونم ازش خوشش میاد ، رزیتا همیشه عاشق چیزهای فانتزی و پر زرق و برق بود . طبق معمول تو انتخاب لباس گیر کردم . نمی دونستم انتظار چه جور مهمونی رو باید داشته باشم . آخر سر تصمیم گرفتم یه تیپ اسپرت بزنم . یه شلوار لی آبی روشن با یه تی شرت آستین حلقه ای بنفش پوشیدم . کلی خودمو خوشگل کردم . رزیتا تولدش رو تو خونه باغشون گرفته بود . ماشینم رو پشت در خونه شون پارک کردم و پیاده شدم . صدای موزیک تندی که گذاشته بودند تا هفت تا کوچه اونور تر می رفت . من اصلا از این جور تولدا خوشم نمیومد . تمام باغ با چراغ های رنگی تزیین شده بود ! وارد ویلای وسط باغ شدم . از چیزی که دیدم حسابی از اومدنم پشیمون شدم . داخل ویلا تاریک بود و فقط رقص نور فضا رو روشن کرده بود . فضا پر از دود سیگار بود و نفسم اصلا بالا نمیومد . از صدای موسیقی خارجی ای که گذاشته بودند گوشم داشت کر میشد . همه تو هم می لولیدند . فکر کنم داشتند می رقصیدند . برگشتم تا زودتر از اینجا برم که به محکم به یکی خوردم . سریع خودمو عقب کشیدم و راهمو عوض کردم . دو سه قدم بیشتر دور نشده بودم که کسی بازوم رو محکم گرفت . با ترس برگشتم و سعی کردم تو اون فضای نیمه تاریک صورت اونی که بازوم رو گرفته بود رو تشخیص بدم . یه پسر جوون بود که با یه نگاه کثیف داشت سر تا پامو برانداز میکرد . چندشم شد . به زور دستم رو از دستش بیرون کشیدم و به سرعت ازش فاصله گرفتم . صداش تو اون سر و صدا به سختی به گوشم رسید : « عسلم ، ک..جا میری ؟ صبر کن کارت دارم ! » مست بود . خدایا منو نجات بده ! دست بردار نبود همین طور که تلو تلو میخورد دنبالم میومد . دست و پام از ترس می لرزیدن . تو اون تاریکی در خروجی رو پیدا نمی کردم . کم کم داشت گریه ام می گرفت . کجا برم الان ؟! چشمم به پلکان گوشه سالن افتاد . احتمالا به طبقه ی دوم ویلا ختم میشدند . به زحمت خودمو از بین جمعیت وسط سالن عبور دادم . زیر شکمم یهو تیر کشید . از شدت در نزدیک بود روی زمین بشینم . الان دیگه گریه می کردم . مدام پشت سرم رو نگاه می کردم .به زحمت از پله ها بالا رفتم . هنوزم پسره دنبالم میومد و حرف های چندش آور میزد . اشک هام جلوی دیدم رو گرفته بودند و تار میدیدم . سریع پاکشون کردم اما زودتر از اون که فکر میکردم جای خالیشون با اشکای دیگه پر شد . وارد اولین اتاقی شدم که بهش رسیدم . ای کاش نمی رفتم تو اتاق ! یه دختر و پسر مست روی تخت ..... . حتی متوجه حضور من تو اتاق نشدن . زود از اتاق اومدم بیرون . پسری که دنبالم بود خیلی بهم نزدیک شده بود . با ترس دستگیره دومین اتاقی رو که دیدم پایین کشیدم . در باز شد . یه نگاهی توش انداختم ، هیچ کس توش نبود ! خودمو انداختم تو اتاق و درو محکم پشت سرم بستم و قفل کردم . با زانو روی زمین افتادم . ضربه ای به در اتاق خورد و بازم صدای اون پسره اومد : « گل من ، ناز ن...کن دیگه ! بیا حال کنیم ! » دستم رو محکم به دهنم فشار دادم تا صدای هق هق ام رو خفه کنم . زیر شکمم خیلی شدیدتر از دفعه قبل تیر کشید و نفسم رو بند آورد !ضربه ای محکم تر به در وارد شد و در لرزید . نکنه درو بشکنه !!!!!! یه چیز گرم خیلی سریع وسط پاهام جاری شد !! این دیگه چیه ؟ با ترس یه نگاه به شلوارم انداختم .نه!!!!!!!!!!!!
گیج و منگ به شلوارم که هر لحظه بیشتر با خون رنگی میشد نگاه میکردم . امکان نداشت این همه دردسر و بدبختی یهو به سرم بیاد . چرا کیستم الان باید پاره بشه ؟؟؟ چشمام رو بستم و به در اتاق تکیه دادم و از اعماق وجودم ضجه زدم . درد شکمم هر لحظه بیشتر میشد و گریه منم شدیدتر . مطمئن بودم حتی نمی تونم از جام بلند شم . من یه دختر نازک نارنجی بودم . این حقیقت چقدر برای من خفت آور بود . چند دقیقه گذشت . شلوارم کاملا از خون خیس شده بود و اعصابم رو به هم می ریخت . صدای پسری که دنبالم کرده بود دیگه نمی اومد . شاید رفته بود . چطوری از اینجا برم بیرون ؟! .... آها ...موبایلم رو از کیفم بیرون کشیدم . به مهران زنگ میزنم که بیاد منو از این جهنم دره ببره بیرون . مشغول بود . چند دفعه دیگه هم زنگ زدم ولی نتیجه ی بهتری بدست نیاوردم . به نسرین زنگ زدم اونم مشغول بود . دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار . گوشیم یهو لرزید و پیغام باطری ضعیف است روی صفحه نشون داده شد . نه!! نه!نه!!! چقدر من بدشانسم ! اگه گوشیم خاموش بشه به معنای واقعی کلمه بدبخت میشم . سریع شماره ی پریسا رو گرفتم . صدای بوق ممتد بهترین صدایی بود که ممکن بود به گوش من برسه ! بعد از چند بوق صدای کیارش در گوشم پیچید :
« سلام پانته آ خانم ! »
یعنی چی ؟!!! من مطمئنم که شماره ی پریسا رو گرفتم پس چرا کیارش جواب میده ؟!
« مممم ... سلام ، متاسفم ، فکر کنم یه اشتباهی شده ! من می خواستم به پریسا .......» نذاشت حرفم تموم بشه .
« نه اشتباهی نشده ! پریسا گوشیش رو تو ماشینم جا گذاشته ! » خدا چرا این کارو با من میکنی ؟!
کیارش وقتی دید که من حرف نمی زنم پرسید :
« اتفاقی افتاده پانته آ ؟ »
« نه .. نه ! چیز مهمی نیست !»
« صدات که اینو نمیگه ! »
خیلی ازش خجالت می کشیدم و حاضر نبودم ازش کمک بگیرم . اگه منو تو این وضعیت می دید آبروم می رفت . باید از کس دیگه ای کمک می گرفتم !
« پانته آ ؟؟؟؟ ! » صداش خیلی جدی بود .
صدای پسر مزاحم دوباره بلند شد . « باز کن درو عزیزم ناز نکن » به دنبال حرفش ضربه ی محکمی به در وارد کرد که باعث شد در دوباره بلرزد .
مطمئن بودم کیارش صدای اون پسرو شنیده چون خیلی عصبانی فریاد کشید :
« .... پانته آ تو کجایی؟ اون کی بود ؟ .. پانته آ ؟ ! »
اشکام اجازه ی حرف زدن بهم نمی دادند . گوشیم دوباره لرزید . هر لحظه امکان داشت خاموش بشه و اون وقت تنها شانس از بین می رفت . تصمیم خودم رو گرفتم .
« کیارش من تو دردسر افتادم به کمکت احتیاج دارم . »
« چه دردسری ؟ چی شده ؟ » صداش خیلی بی قرار بود .
همه چیز رو براش گفتم به غیر از وضعیت جسمیم . آدرس رو گرفت و آخرین چیزی که گفت این بود که تا یه ربع دیگه میاد دنبالم .کاملا عصبانی بود . گوشیم بعد از تموم شدن تماس خاموش شد . صدای پسر مزاحم هر لحظه آهسته تر میشد . فکر کنم دیگه نایی براش نمونده بود . منم فرصت کردم یه نگاهی به دور و برم بندازم . از رنگ بندی اتاق متوجه شدم که توی اتاق یه زن یا دختر جوون هستم . قسمتی از فرش که روی آن نشسته بودم رنگ خون گرفته بود . چطوری اینو از کیارش پنهان کنم ؟ سرم رو تو دستام فشردم . ای کاش زودتر همه ی اینا تموم بشه ! دیگه طاقت ندارم . نمی دونم چقدر گذشت که در اتاقم کوبیده شد . از ترس خودم رو جمع کردم ولی با شنیدن صدای کیارش از خوشحالی تا مرز سکته پیش رفتم !
« پانته آ ، درو باز کن منم کیارش » با ناتوانی هر چه تمام تر قفل در را باز کردم و اجازه دادم کیارش وارد اتاق بشه !
کیارش به سرعت وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست . دل دیوونه ام با دیدنش می خواست از سینه بیرون بزنه ! دستم رو خیلی آروم روی قلبم فشار دادم . کیارش برای چند لحظه با یه نگاه عصبانی به من خیره شد و بعدش گفت :
« پانته آ تو اینجا چی کار میکنی ؟! » خیلی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه ! اینو از مشت های گره کرده اش فهمیدم .
سرم رو پایین انداختم و جوابش رو ندادم . وقتی دید جواب نمیدم خیلی عصبانی تر از قبل فریاد کشید :
« با توام ، جوابم رو بده ! »
اصلا نفهمیدم اشکام کی جاری شدند . از خودم به خاطر این همه اشک ریختن متنفر شدم . حداقل جلوی کیارش باید ادای دخترای قوی رو درمیاوردم . حالت چهره کیارش وقتی اشکامو دید به سرعت تغییر کرد . نزدیک اومد تا بغلم کنه اما این کارو نکرد به جاش اشکام رو پاک کرد و گفت :
« معذرت می خوامم پانته آ . گریه نکن ... اصلا بلند شو که زودتر از این جا بریم . »
گریه ام شدید تر شد . چطور بهش بگم که نمی تونم از جام بلند شم ؟! این خجالت آور ترین وضعیته که من توش گیر کردم . کیارش نزدیک تر اومد و گفت : « پانته آ خواهش میکنم الان وقت گریه کردن نیست ... بلند شو ! » وقتی دید من یه میلی مترم از جام تکون نمی خورم دست انداخت زیر بازوم تا بلندم کنه . من با وحشت بیشتر به زمین چسبیدم و مقاومت کردم . کیارش خیلی گیج شده بود . دوباره خواست بلندم کنه که با گریه گفتم : « نه ، خواهش میکنم .... ! »
کیارش با عصبانیت گفت : « پانته آ چرا این طوری میکنی ؟ » پاسخ من فقط گریه بود . دستم را خیلی سریع کشید و من بدون اون که بخوام سرپا شدم . کیارش مات و مبهوت به فرش خونی نگاه میکرد و من دلم می خواست همون موقع زمین دهن باز کنه و من برم توش ! درد زیر شکمم باعث شد تا دوباره روی زمین بشینم . نمی دونم چقدر کیارش تو اون حالت موند اما وقتی برگشت تو نگاش یه چیزی بود که باعث شد به خودم بگم ای کاش می مردم و این نگاهو نمی دیدم . خیلی توهین آمیز بود . سرم را به زیر انداختم و گفتم :
« اون طور که تو فکر میکنی نیست ! »
پوزخندی زد و گفت : « پس چطوریه ؟ »
نمی تونستم براش توضیح بدم . « پانته آ اصلا فکر نمی کردم همچین دختری باشی ! »
با حرفاش جیگرمو میسوزوند . فریادم غیر قابل کنترل بود :
« کی به تو اجازه داده که در موردم قضاوت کنی ؟! بهت گفتم اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ! من یه هرزه نیستم !!!! فقط به خاطر بیماریم به این وضع افتادم . »
سکوت !!!!!! در اتاق باز شد . پسر مزاحم در حالی که تلو تلو می خورد و حرف های مشمئز کننده میزد وارد اتاق شد. با نفرت بهش نگاه کردم . به نظر نمیومد متوجه حضور کیارش شده باشه چون تا چشمش به من افتاد به سمتم حرکت کرد و گفت : « چرا انقدر ناز میکنی عزِِیـــ...» حرفش با مشتی که از طرف کیارش حواله صورتش شد ناتموم موند . کیارش با تموم قدرت به جونش افتاده بود و مثل سگ میزدش ! می دونستم اون پسر هیچ شانسی در مقابل کیارش نداره . در مقابل کیارش خیلی جثه اش ریزه میزه بود . با ترس از کیارش خواستم تا بس کنه اما اون انگار هیچی نمی شنید . به سختی از جام بلند شدم و به سمت اونا رفتم . پسره دیگه بیهوش شده بود اما کیارش هنوزم میزدش . پیرهن کیارش رو کشیدم و گفتم : « کیارش تمومش کن ! » انگار نه انگار !!!!!!! با مشت به کمرش کوبیدم و گفتم : « کیارش تو رو خدا !!!!! » با خشم به سمت من برگشت . برای یه لحظه خیلی ازش ترسیدم و کمی فاصله گرفتم و به دیوار تکیه دادم . فکر کنم فهمید که ازش ترسیدم برای همین سریع ازم فاصله گرفت و نگاهش رو به پسری که کف اتاق دراز به دراز افتاده بود دوخت . نفرت از نگاهش می بارید . گفتم :
« کیارش بیا از این جا بریم . »
دستی به موهاش کشید و گفت : « آره بیا بریم . » نگاهش به شلوارم افتاد ، سریع جهت نگاش رو عوض کرد و گفت :
« فکر کنم اول باید شلوارت رو عوض کنی . این طوری که نمی تونی بری خونه ! »
« شلوار ؟؟! تو این موقعیت شلوار از کجا پیدا کنم ؟! »
نگاهی به دور و بر انداخت و به سمت کمد رفت و لباس تموم کشوها رو بیرون ریخت ! بالاخره یه شلوار پیدا کرد و به سمت من گرفت و گفت : « اینم شلوار ! بپوشش ! »
« اما من ... » شلوار رو روی زمین جلوی پام انداخت . لباس پسری که کف اتاق افتاده بود رو گرفت و همون طور که اون رو زمین به دنبال خودش می کشید گفت :
« تا من این کثافت رو از این جا می برم بیرون تو هم شلوارتو عوض کن ! » درو پشت سرش بست . ضعف تمام وجودم رو گرفته بود . دکمه های شلوارم رو با ضعف تمام باز کردم اما نمی تونستم اونو پایین بکشم . تقه ای به در اتاق خورد و صدای کیارش از پشت در اومد .
« پانته آ کارت تموم شد ؟! »
« من ... نمی تونم کیارش ! »
صدای نفس عمیقش رو شنیدم . « من دارم میام تو ! »
کیارش در حالی که سرش رو پایین گرفته بود وارد شد . تو همون حالت گفت :
« زیپت خراب شده ؟! »
« نه .... من نمی تونم ....پایین بکشمش ! »
« چی ؟؟؟؟؟؟! »
« متاسفم ... ولی رمقی برام نمونده ! نمی تونم سرپا وایسم »
کیارش یه کم فکر کرد و بعد خیلی آروم سرش رو بلند کرد و گفت : « اجازه میدی من برات پایین بکشمش ؟ »
خودم رو جمع کردم و گفتم : « داری شوخی میکنی دیگه ؟! »
« نه »
« بهت اجازه نمیدم ... من خجالت میکشم ! »
کیارش بی اعتنا به حرف من خیلی سریع اومد پیشم و منو بغل کرد . تو آغوشش گم شده بودم . قلبم از همیشه تندتر میزد . نفسم دیگه بالا نمیومد . داشتم می سوختم ! کنار گوشم زمزمه کرد : « به من تکیه بده پانته آ ! باید شلوارتو دربیارم ! »
برای بیرون آمدن از آغوشش تقلا کردم و گفتم : « نمی خوام ... برو اونور ! »
محکم تر منو بغل کرد .دستش به سمت کمرم رفت . تماس دستش با بدنم منو میسوزوند . شلوارم رو در آورد . سرم رو از خجالت توی سینه اش مخفی کردم . در اتاق با ضربه ی محکمی که بهش خورد شکست و روی زمین افتاد و فریاد « پلیس » فضا رو شکافت !
از بس پهلو به پهلو شده بودم دنده هام درد گرفته بودند . نخیر مثل این که یه خواب خوش به ما نیومده !!! از خیر خواب گذشتم و بلند شدم . موهامو از جلوی چشمم کنار زدم . از شب متنفر بودم . نور مهتاب از لای پرده توری اتاقم به اتاقم سرک می کشید . لبخندی زدم و از تختم پایین پریدم . پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم . بازم ماه ... بازم من ! ماه با اون لبخند قشنگش بهم نگاه میکرد . چقدر صورت سفیدشو دوست داشتم .روی صندلی نشستم . چشمامو بستم و گذاشتم نسیم موهامو نوازش کنه ! بعضی وقتا حس میکردم که خوشبختم ! اما انقدر احمق نبودم که این دروغ رو باور کنم ! چشمامو وا کردم . ماه هنوز بهم لبخند میزد . انقدر به هم خیره موندیم که کم کم چشمام خسته شد و همون جا پای پنجره خوابم برد . چه آرامشی !!!!
با سرک کشیدن نور خورشید به داخل چشمام بیدار شدم . وای چقدر بدنم درد میکنه ! داشتم به خودم کش و قوس می دادم که نگاهم به ساعت دیواری اتاقم افتاد . ساعت 9.30 بود . به چشمام اعتماد نداشتم . چشمامو مالیدم تا درست ببینم ولی نه ! هیچ فرقی نکرد . خاک بر سرم خواب موندم . خواستم از روی صندلی بلند شم اما عجله ای که داشتم باعث شد تا پام پیچ بخوره و بخورم زمین ! بدون این که به درد زانوم اهمیتی بدم از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون . خدایا یه کاری کن بیدار نشده باشه ! نفهمیدم چطوری به سالن پذیرایی رسیدم . کیارش اونجا پشت میز نشسته بود و صبحانه می خورد .اَه ... بیداره که !! آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
« سلام ، صبح بخیر »
انتظار جوابی از طرفش نداشتم .
« متاسفم خواب موندم ... دیــ. »

قهوه اش رو سر کشید و بلند شد . آخه یکی نیست بگه دختره ی نفهم خفه شو تو که میدونی جوابتو نمیده چرا انقدر وراجی میکنی ؟ کیفشو برداشت و رفت شرکتش حتی یه نگاه هم به به من ننداخت. به محض این که در پشت سرش بسته شد نفس راحتی کشیدم . روی صندلی ای که کیارش روی اون نشسته بود نشستم و به فنجون خالی قهوه اش نگاه کردم . چقدر به این فنجون حسودیم میشد !!! فنجون رو برداشتم و بوسیدم . هر روز من برای کیارش صبحانه آماده میکردم اما امروز خواب مونده بودم . روزم شروع شد . مثل هر روز باید خونه رو برق مینداختم . تازگیا فهمیدم تمیز کردن یه آپارتمان 140 متری کار راحتی نیست مخصوصا وقتی که دست تنها هم باشی ! اما من دیگه عادت کردم . چهار ماهه که این کارو انجام میدم یعنی از همون وقتی که با کیارش ازدواج کردم . ظرف ها رو که شستم مشغول تمیز کردن مبل ها شدم . تو این چهار ماه کیارش حتی یه نگاه هم به من نکرده ! بهش حق میدم که نخواد منو ببینه ! اگه غیر از اینجا جای دیگه ای رو داشتم میرفتم اونجا تا کیارش راحت بشه ! اما ..... من یه طرد شده بودم و به غیر از این جا هیچ جایی رو نداشتم!


                            خوب این قسمت چطور بود دوست داشتین؟؟

      چرا نظراتون رو نمیگید؟؟خیلی از دسدتون ناراحت بودم برای همین دیر گذاشتم.

       مرسی ار اونایی که نظرات خوشکلشون رو بهم میگن خیلی دوستون دارم

                                              منتظر نظراتون هستم

                                      حتما...لطفا...نظرتون رو بگید!،!،

تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 18:10 نويسنده ناتاشا▲
яima